اشــــــــک , ولــــی...!!!
اشـــــک از غرور ز چشمـــان من نریــــخت
هنـــگام رفتنش نگـهم رنــگ غـــم گرفـــــت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 16:3  توسط امیر
|
اشـــــک از غرور ز چشمـــان من نریــــخت
هنـــگام رفتنش نگـهم رنــگ غـــم گرفـــــت

قلب من هرگاه تشنه مي شود عطش خود را با قطرهاي زيباي عشق فرو مي نشاند
ميدانم!ميدانم که اعماق وجودش عشقي را که پايدار نيست و زيبايي را که ماندگار نيست حقير ميشمارد تا هميشه عطشناک باقي بماند
من ندانم که کيم!
من فقط می دانم
که تویی شاخه ی بيت غزل زندگيم

آسمان خیلی تنگ است
ابرهاعجیب می بارند
شب شعر بزگی دارم
می دانم آسمان اشک می ریزی و شعر می خوانی
من هم همدرد توام
تو راز اندوه مرا می دانی
توهق هق گریه های مرا می شنوی